و چقدر سنگین است این درد بی پایان روزانه
که کسی نیست به فریادت برسد
حتی اگر در حال مرگ باشی
و صدایت را هرگز کسی نمی شنود مگر هنگام بها دادن
در پس دیوار های سنگی سکوت
لبهایت را دوخته اند
تا نگویی
تا شکوه نکنی
از ناتوانی از بی عقلی
از بی شرمی
و تو در انتها ی جاده ی بی کسی منتظری
تا شاید آشنایی از دور دستت را بفشارد
و تو با آخرین نفس فریاد بکشی
بی کسی ممنوع!!!!!!!!!!!۱۱
پی نوشت:ما اونقدر توگول زدن همدیگه قهار شدیم که خواسته یا ناخواسته سر خودمونم گول می مالیم.
|
+| نوشته شده توسط
پرستو در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
|