در انتهای دالان تاریک خاطرات
هنگامی که زیبا ترین ترانه
سکوت سحر آمیز مرگ است
زمانی که ذهن به روشنی از درک خارج است
به انقباض ثانیه ها بی تفاوت بودن
عین زندگی است.
(سخن گوهر بار و حال کردین؟)
در ژس تمامی لبخند های مضحکانه و در ورای تمام اشکهای احماقانه هیچ چیز پیدا نیست جز ریا........
وقتی که از ته دل آرزو می کنی کاش روح بودی و بی جان کاش تفاوت ناچیز رنگها را در این دنیای رنگارنگ پر از لعاب و رو کاری تشخیص می دادی
نه فکر کردن هم بی فایده ست!!!!!!!
رنج بردن از ندانستن هم دیگر هیچ سودی ندارد و تو تنها مجبوری محکومی به گذراندن ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها روزها و... تا به پایان برسند اما دریغ که حوصله ی انتظار کشیدن هم نداری پس به بی تفاوتی می رسی بی تفاوت بی تفاوت به تمام علائم و نشانه های دنیا به تمام افراد و کارها حتی به تمام احساسات زود گذر و پایدار!!!!!
اما تو دیگه آدم نیستی عروسک کوکی هستی که به دست هر کس که بشه میرقصه و موجب شادی همه می شه جز خودش درونی نداره جز چند برد ساده ی الکترونیکی که به دست هر کوچولویی به راحتی نیست و نابود میشی آره تو همینی ساده ی ساده
پس زندگی کن در آن در هر لحظه ای که چشمات می بینه.فقط خود خودت و لذت بردن از زمان و مکانی که توش هستی .فکر کن!!
اما بازم ارضا نمی شی می دونم چون منم نشدم
فقط ظاهر و ظاهر مثل یه خرس کوچولوی تنبلی که توش پر از کاه و گلوله های سربی و به همه می خنده
پی نوشت:چه روزها ی احمقانه وزشتی چه برهه ی بدرنگی.کوچولو اندازه ی تموم دنیای شما تنها شده.
|
+| نوشته شده توسط
پرستو در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
|