تبليغاتX
بعدچهارم
  همه تکراری شدیم
و چقدر سنگین است این درد بی پایان روزانه

که کسی نیست به فریادت برسد

حتی اگر در حال مرگ باشی

و صدایت را هرگز کسی نمی شنود مگر هنگام بها دادن

در پس دیوار های سنگی سکوت

لبهایت را دوخته اند

تا نگویی

تا شکوه نکنی

از ناتوانی از بی عقلی

از بی شرمی

و تو در انتها ی جاده ی بی کسی                منتظری

تا شاید آشنایی از دور       دستت را بفشارد

و تو با آخرین نفس فریاد بکشی

بی کسی ممنوع!!!!!!!!!!!۱۱

 

پی نوشت:ما اونقدر توگول زدن همدیگه قهار شدیم که خواسته یا ناخواسته سر خودمونم گول می مالیم.

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385  |
 یه عالمه درد و دل
در انتهای دالان تاریک خاطرات

هنگامی که زیبا ترین ترانه

سکوت سحر آمیز مرگ است

زمانی که ذهن به روشنی از درک خارج است

به انقباض ثانیه ها بی تفاوت بودن

عین زندگی است.

(سخن گوهر بار و حال کردین؟)

 

در ژس تمامی لبخند های مضحکانه و در ورای تمام اشکهای احماقانه هیچ چیز پیدا نیست جز ریا........

وقتی که از ته دل آرزو می کنی کاش روح بودی و بی جان  کاش تفاوت ناچیز رنگها را در این دنیای رنگارنگ پر از لعاب و رو کاری تشخیص می دادی   

نه  فکر کردن هم بی فایده ست!!!!!!!

رنج بردن از ندانستن هم دیگر هیچ سودی ندارد و تو تنها مجبوری محکومی به گذراندن ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها روزها و... تا به پایان برسند اما دریغ که حوصله ی انتظار کشیدن هم نداری پس به بی تفاوتی می رسی بی تفاوت  بی تفاوت به تمام علائم و نشانه های دنیا به تمام افراد و کارها حتی به تمام احساسات زود گذر و پایدار!!!!!

اما تو دیگه آدم نیستی عروسک کوکی هستی که به دست هر کس که بشه میرقصه و موجب شادی همه می شه جز خودش درونی نداره جز چند برد ساده ی الکترونیکی که به دست هر کوچولویی به راحتی نیست و نابود میشی    آره تو همینی ساده ی ساده

پس زندگی کن در آن در هر لحظه ای که چشمات می بینه.فقط خود خودت و لذت بردن از زمان و مکانی که توش هستی .فکر کن!!

اما بازم ارضا نمی شی می دونم چون منم نشدم

فقط ظاهر و ظاهر مثل یه خرس کوچولوی تنبلی که توش پر از کاه و گلوله های سربی و به همه می خنده

پی نوشت:چه روزها ی احمقانه وزشتی چه برهه ی بدرنگی.کوچولو اندازه ی تموم دنیای شما تنها شده.

 

 

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385  |
 ناراحنم
هنگامی که شب با ستارگان بی فروغش صبر را به من آموخت

مهر چون برقی از نگاهم دور شد

و من دیگر بازیچه نبودم

پی نوشت:آدما زمان شادی یاد دیگرون نیستن فقط وقت ناراحتی که می خوان غمها شونو با دیگرون تقسیم کنن واسه همین من آپ نکردم تا دل شما هم مثل مال من نگیره آخه دلبم خیای گرفته از تموم خنده های تصنعی از بی اعتمادی از دروغ از ریا از خودم و همه ی شما .از تموم کسایی که این زندگی رو اینقدر رنگی و زشت کردن از کسایی که باعث شدن من و تو مثل سنگ شیم هیج احساسی رو باور نکنیم و تنها چیزی که به ذهنمون می رسه اینه که دروغه دوست داشتم مثل دخترای شوت بودم لااقل اونها یه رویا تو ذهنشون دارن هر چند الکی اما من همونم ندارم و از اول به خودم می گم چرته.نفرین به کسایی که باعث این فاجعه شدن حالا می بینی چقدر دلم پر بود هنوزم هست .من نمی خوام به نسل های بعد خودم خیانت کنم تو چی؟

پی نوشت:دلم از خیلی روزا با کسی نیست        

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

|+| نوشته شده توسط پرستو در شنبه چهاردهم بهمن 1385  |
 
 
بالا